تبليغاتX
غریبانه های من برای تو
غریبانه های من برای تو
باخدا باش تا خورشید
90/07/22
ثروتمندتر از بیل گیتس ...  
از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک...ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!

پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم

گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون. 

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود

گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم

گفت که چطوری؟

گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم

(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)

پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟

گفتم هرچی که بخوای

گفت هر چی بخوام؟

گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم

من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم

گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی

پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو

بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

 

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32

ساله مسلمان سیاه پوست


90/07/21
نوشته ی روی دیوار ...  
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

90/07/21
شکلات ...  
با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم کف دستش. او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. دید که مرا می شناسد. خندیدم. گفت: «دوستیم؟» گفتم: «دوست دوست» گفت: «تا کجا؟» گفتم: «دوستی که تا ندارد» گفت: «تا مرگ؟» خندیدم و گفتم: «من که گفتم تا ندارد» گفت: «باشد، تا پس از مرگ» گفتم: «نه، نه، گفتم که تا ندارد». گفت: «قبول، تا آن جا که همه دوباره زنده می شود، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم و گفتم: «تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار. اصلأ یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. اما من اصلأ تا نمی گذارم» نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم. او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید. گفت: «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم». گفتم: «باشد. تو بگذار.» گفت: «شکلات. هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من، باشد؟» گفتم: «باشد»هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می کردیم. یعنی که دوستیم. دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم. می گفت: «شکمو! تو دوست شکمویی هستی» و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم «بخورش» می گفت: «تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماندصندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: «اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟» گفت: «مواظبشان هستم» می گفت «می خواهم تا موقعی که;" دوستهستیم » و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: «نه، نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود آن دور دورها. می گوید «می روم، اما زود برمی گردم». من می دانم، می رود و بر نمی گردد. یادش رفت به من شکلات بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم «این برای خوردن» یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: «این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت». یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد. خندیدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلاتنخورده چه خواهد کرد؟

90/07/21
فقط برای چند لحظه خودتونو اونجا ببینید.. ...  

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

90/07/21
مردی که فقط می خواست بگوید سیب ...  
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

90/07/04
گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش! ...  

از هم گريختيم

و آن نازنين پياله دلخواه را، دريغ

بر خاك ريختيم!

 

جان من و تو تشنه پيوند مهر بود،

دردا كه جان تشنه خود را گداختيم!

بس دردناك بود جدائي ميان ما،

از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم

 

ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت،

اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت،

و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود،

دردا كه چون جواني ما پايمال گشت!

 

با آن همه نياز كه من داشتم به تو،

پرهيز عاشقانه من ناگريز بود.

من بارها به سوي تو آمدم، ولي

هر بار دير بود!

 

اينك من و توايم دو تنهاي بي نصيب،

هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش.

سرگشته در كشاكش طوفان روزگار،

گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش!

90/07/04
اي كدامين شب! ...  

اي كدامين شب!

يك نفس بگشاي

جنگل انبوه م‍‍ژگان سياهت را!

تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو

پيكر مهتابگون دختري،كز دور

با نگاه خويش مي جويد

بوسه شيرين روزي آفتابي را

از نوازش هاي گرم دستهاي من.

 

دختري نيلوفرين،شبرنگ،مهتابي

مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خويش.

پاي تا سر يك هوس: آغوش.

 

و تنش لغزان و خواهشبار، مي جويد

چون مه پيچيان به روي دره هاي خواب آلود سپيده دم،

بسترم را.

تا بلغزد از طلب سرشار

همچو موج بوسه مهتاب

روي گندمزار.

تا بنوشد در نوازش هاي گرم دستهاي من

شبنم يك عشق وحشي را.

 

اي كدامين شب!

يك نفس بگشاي م‍‍ژگان سياهت را!

90/04/06
برای همین لحظه ...  
فکر نکن ...

به آینده !

یاد نکن ...

از گذشته !

درنگی کن ...

فقط لحظه ای برای همین لحظه نفس بکش ... برای خودت !!!

ثانیه ای به فکر لحظه های خودت باش !

..............................

شاید کسی تو را برای تمام لحظه های خودت می خواهد

و تمام لحظه هایت را برای خودت ....

برای تمام خستگی هایت

برای تمام تنهایی هایت

برای تمام لبخند های نزده ات

حتی برای چشم های بسته ات آن هنگام که در خوابی ...

به فکر لحظه های خودت باش

شاید کسی به لحظه های تو دل خوش کند

90/04/06
lمن ...  
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

وخدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه دلداده گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

90/04/06
...  
خداوندا

از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم

حال که بزرگ شده ام
و

کسی را دوست می دارم

می گویند:

فراموشش کن !

90/04/04
به كه بايد دل بست ؟ ...  
سينه ها جاي محبت ، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

ازکتاب طلوع محمد

مهدی سهیلی

90/04/03
خاطراتم ...  
خاطراتم را به دختری قرض می دهم
که حوالی این خیابان دنبال تو می گردد
لباس آبی تنها یادگار تو بود
و آخرین دکمه مثل کندن یاد تو
برمی گردم که کاری کرده باشم
کفشهایم را واکس میزنم
و فراموش می کنم دنیا را سیاه کردم
اما تو به روی من نیار
که گلها را از گلدان برداشتم
و در باغچه کاشتم
گاز را روشن می کنم
و برنج را با اشک آبکش می کنم
شاید پستچی از آخرین باری که نامه فرستادی مهربان تر باشد
نهار بماند
و از نامه هایی که ندادی چیزی بگوید
:(
.
.
.

90/04/03
...  
زنانگی ام را چه کنم؟
که نه مثل قبل ها که موعد عشق بود
به درد لای پر قو می خورد
نه مثل زنانگی آنانی
که خیری از زنانگی شان ندیده اند
دشنه می شود از پشت
بر مردان و زنان ِ دیگر!
زنانگی ام را چه کنم؟
چشم هایم عسل دارد هنوز
دست هایم ارزانی آرامش را بلد است هنوز
و تو قیدم را بی قیدانه زده ای،
به کشف کسانی که بی آرامش و بی عسل
دشنه در دست می فشارند
.
.
.
90/04/03
پنجره ...  
پنجره
يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد
و باز مي شود بسوي و سعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دستهاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کرديم
سرشار مي کند.
و مي شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد
يک پنجره براي من کافيست.
من از ديار عروسک ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان کاغذي
در باغ يک کتاب مصور
از فصل هاي خشک تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در کوچه هاي خاکي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول
از لحظه اي که بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف "سنگ" را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه ايست که او را
در دفتري به سنجاقي
مصلوب کرده بودند

90/04/03
هی، فلانی! ...  
هی، فلانی! زندگی شاید همین باشد...
یک فریب ساده و کوچک...
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را،
جز برای او و جز با او نمی خواهی...
من گمانم زندگی باید همین باشد
.
.
.
.
.
زنده یاد مهدی اخوان ثالث - روحش شاد
.

90/04/03
اگر....... ...  
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
…..
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم
دکتر شریعتی

90/03/02
...  
آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس

هق هق گریه ی خود را خوردند


من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند
90/03/02
چرا تنهای تنهایم!!! ...  
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

90/02/27
...  
امپراطور روم به کوروش کبیر گفت:
ما برای شرف می جنگیم شما برای ثروت
کورش کبیر پاسخ داد:
هر کس برای نداشته هایش می جنگد
90/02/27
رقص ...  
زندگی رقص نجیبی ست

که از چشمه ی بودن، جاریست

رقص یک شاپرک بازیگوش

لای یک دسته گل ِ یاس معطر در باغ . . .

رقص ِ یک نغمه ی آرام ِ اذان

که شبی باد میان من و این قبله پراکنده کند . . .

رقص کِرمی شب تاب

که شبیه تپش ِ خورشید است . . .

زندگی شعر نجیبی ست

که در دفتر ِ اندیشه ی این گنبد ِ دَوار

پر از قافیه است . . .

چه کسی گفت خدا شاعر نیست؟؟

90/02/09
زنده یاد قیصر امین پور ...  

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

90/02/07
بیا گناه کنیم ...  
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم
نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم
بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم
به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم
و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم
گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم
اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم
برای سرخوشی لحظه هات هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

90/02/06
وقتی كه من بچه بودم ...  
وقتی كه من بچه بودم پرواز یك بادبادك می بردت از بام های سحر خیزی ی پلك تا نارنجزاران خورشید آه آن فاصله های كوتاه وقتی كه من بچه بودم خوبی زنی بود كه بوی سیگار میداد و اشكهای درشتش از پشت آن عینك ذره بینی با صوت قرآن می آمیخت وقتی كه من بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرك شبها در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف آواز می خواند وقتی كه من بچه بودم لذت خطی بود از سنگ تا زوزه آن سگ پیر رنجور آه آن دستهای ستمكار مظلوم وقتی كه من بچه بودم می شد ببینی آن قمری ناتوان را كه بالش زین سوی قیچی با باد می رفت می شد آری می شد ببینی و با غروری به بیرحمی بی ریایی تنها بخندی وقتی كه من بچه بودم در هر هزاران و یك شب یك قصه بس بود تا خواب و بیداری خوابناكت سرشار باشد وقتی كه من بچه بودم زور خدا بیشتر بود وقتی كه من بچه بودم بر پنجره های لبخند اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند آه آن روزها گربه های تفكر چندین فراوان نبودند وقتی كه من بچه بودم مردم نبودند وقتی كه من بچه بودم غم بود اما كم بود
90/02/05
دل من یه روز به دریا زد و رفت ...  
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فردارو ور کشید

آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زدو رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوّا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد


نامه فردا ها رو تا زد و رفت...

***

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی

خرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلها زدو رفت


90/02/05
ای خدا غصه نخور ...  
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودی که به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آن که مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

من که ویران تر از آن ابر بهاری نشدم

ی خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده ی این ضربه ی کاری نشدم


90/02/05
حقیقت ...  
دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ای می خواند،

رويائش را

آسمان پر ستاره ناديده می گيرد،

و هر دانۀ برفی

...به اشكی نريخته می ماند.

سكوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نيامده.

در اين سكوت

حقيقت ما نهفته است

حقيقت

90/02/05
...  
پنجره را ببند

گل های پریشان این پرده را

هیچ نسیمی آرام نمی کند دیگر .

پروازهای پیراهنم

پرپرند

و پرنده ای در من است که هر روز ،

به بزرگی آسمان شک می کند .

پنجره را ببند

بارانی که در من آغاز شده است

زیر هیچ چتری بند نمی آید.

در من ،

بهاری است که برای آمدنش

به هیچ تقویمی اعتماد نخواهد کرد .

پنجره را نبند !

طوفان همیشه از درون تو آغاز می شود

90/02/05
دلتنگم ...  
دلتنگ دلتنگم
تو که از کوچه ی خیالم آرام می گذری
ردپای حضورت همه ی لحظه های خالی تنهایی را پر می کند
و بوی بودن و عبورکردنت همه ی لحظه ها را عطر آگین می کند
و من
دلم برای صمیمیت دلنشین حضور تو تنگ می شود
.....
.....
تو نیستی
و من آرزو می کنم که با تو آنگونه آمیخته بودم که برای دیدن و بوییدنت
مستاصل و ناگزیر به انتظار آمد و رفت اینهمه لحظه های سرد نمی نشستم
....
....
دلتنگم
دلتنگ دلتنگم

90/02/05
درد اوج ...  
شب هنگام

که خواب است


روزگاران


خواب از چشمم ربوده ست درد


دلم پرواز می خواهد


اگر چه بال های آرزو خسته است

لیک عزم اوج


لطف دیگری دارد

90/02/03
از تكرار ترانه خسته ام ...  
دیگر نه من نه این معانی معیوب

دیگر نه من نه این شهادت اشك

دیگر از تكرار ترانه خسته ام

از این پنجره های بسته خسته ام! بانو

خسته ام از این دقایق بی لبخند

باران ببارد یا نبارد

من می روم با دست هایت

چتری برای پروانه ها بسازم

دیگر چه می شود كه نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم ؟

یا اصلا ندانم كه كدام شاعر شبتاب

قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد ؟

من كه خوب می دانم

بادبادك بی تاب تمام ترانه ها

همیشه پر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد

دیگر چه فرق می كند كه بدانم

باد از كدام طرف می وزد ؟