تبليغاتX

JavaScript Codes JavaScript Codes کدهای خفن جاوا اسکریپت

کدهای جاوا اسکریپت
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
example: کدهای جاوا اسکریپت خواهران غریب
باخدا باش تا خورشید
من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم........

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت 7:46 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

و تو میتوانی آن باشی که یک عمر آرزو داشتی

کمی تلاش ، کمی ایمان

دیگر وقت آن رسیده که به وجود خودت افتخار کنی
+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 2:48 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

در زلف تو تاب نسترن ها پیداست

در چشم تو خواب یاسمن ها پیداست

من آینه ام به پاکی چشمانت

کان در تو هر آنچه هست در من پیداست

سبز باش

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 2:41 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

همه چیز ساده بود ساده تر از قطره ای شبنم و زیباتر از رنگین کمان.ساده بودی برایم و من زندگی را در سادگی زیبای تو میچرخاندم. چون آفتاب گرم بودی و چون باران هستی بخش لحظه های ناب تنهایی ام. و آن زمانها بود که بی تو بودن را برای با تو بودن دوست میداشتم. سایه ی روشنی بودی بر زندگیم و من لحظه لحظه ی نبودنت را با شیرینی جان میپذیرفتم تا تک ثانیه ی بودنت را در ازای مرگ وجودم بخرم. اما دیگر نه سا یه ای هست و نه جانی. همچون لبخندی پاک که بر لبهای طفلی خوابیده نقش بسته آرام محو شدی بی آنکه بدانی در حسرت نگاه دوباره ات رنج ها را به دوش میکشم و تمسخر ها را به جان . بی تو همچون عروسکی پوسیده در کنج انباری پر از وحشت و تنهایی رها شده ام و هر آن هراس دستان خوفناک مرگ بند از بندم میگسلد. پنجره ی چشمانم را پرده ای مات  از اشک پوشانیده و غبار سنگین  تجرد از وجودم جز فسیلی بی بن چیزی باقی نگذاشته. ای روشن تر از مهتاب و ای آرامتر از نسیم باز آ که ندای آمدنت تنها صوتی است که پرده ی خواب رفته ی گوشهایم را بیدار میکند و شوق دیدارت تنها برقی است که میتواند این وجود بی فروغ را دوباره تابان کند ...

                                                                                                  غریب کوی تو : شبنم

 

انتظار

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 2:26 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

همه چیز ساده بود ساده تر از قطره ای شبنم و زیباتر از رنگین کمان.ساده بودی برایم و من زندگی را در سادگی زیبای تو میچرخاندم. چون آفتاب گرم بودی و چون باران هستی بخش لحظه های ناب تنهایی ام. و آن زمانها بود که بی تو بودن را برای با تو بودن دوست میداشتم. سایه ی روشنی بودی بر زندگیم و من لحظه لحظه ی نبودنت را با شیرینی جان میپذیرفتم تا تک ثانیه ی بودنت را در ازای مرگ وجودم بخرم. اما دیگر نه سا یه ای هست و نه جانی. همچون لبخندی پاک که بر لبهای طفلی خوابیده نقش بسته آرام محو شدی بی آنکه بدانی در حسرت نگاه دوباره ات رنج ها را به دوش میکشم و تمسخر ها را به جان . بی تو همچون عروسکی پوسیده در کنج انباری پر از وحشت و تنهایی رها شده ام و هر آن هراس دستان خوفناک مرگ بند از بندم میگسلد. پنجره ی چشمانم را پرده ای مات  از اشک پوشانیده و غبار سنگین  تجرد از وجودم جز فسیلی بی بن چیزی باقی نگذاشته. ای روشن تر از مهتاب و ای آرامتر از نسیم باز آ که ندای آمدنت تنها صوتی است که پرده ی خواب رفته ی گوشهایم را بیدار میکند و شوق دیدارت تنها برقی است که میتواند این وجود بی فروغ را دوباره تابان کند ...

                                                                                                  غریب کوی تو : شبنم

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 2:23 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

چی شد که لبخند زدن رو فراموش کردی؟چی شد که شونه هات زیر بار غم هایی که خودت بزرگشون کردی خم شدن؟ چی شد که بوی گل رو از یاد بردی؟ کی پرده ی قشنگی که از زندگی جلوی چشمات بود رو پاره کرد و جای اون یه صفحه ی سیاه گذاشت؟ چرا شکایت هات به دنیا زیاد شده؟ چرا دیگه سرتو بالا نمیگیری تا حداقل آسمون خودش رو توی چشمای روشنت ببینه؟ چرا دستهات رو تند و تند و پشت سر هم به هم نمیزنی تا صدای دست زدنت هر چی شادی تو دنیاست رو بیدار کنه؟ چرا اون مرواریدای قشنگ رو پشت لبهای آویزونت پنهون کردی؟ چرا خدا رو صدا نمیکنی؟ احساس نکردی که جای دستای خدا روی شونه هات خالیه؟ چرا خدا رو فریاد نمیزنی؟ فریاد بزن که خدا چشم به راه زنگ صدای توئه........

                                                                                                غریب کوی تو : شبنم

                               

          

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 2:21 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

پیدای پنهان من برایت از ننوشته هایم مینویسم و از نگفته هایم میگویم.تو را با زبان سکوتم فریاد میزنم و با نگاه بسته ام مینگرم. به من نزدیکی .تو را نمیتوانم در اطرافم بیابم و نمیتوانم به سویت دست دراز کنم و نمیتوانم به سویت قدمی بردارم.تو در وجودم محسوسی . آرام آمدی ودر کنج قلبم خانه گزیدی .ای برتر از خیال ،ای برتر از خوبی وای برتر از خورشید تو را چه بنامم که نامها در وصف نمای نامی تو عاجزند.ای روشن تر از نور و ای مهربانتر از لبخند تو را با کدام دیده بنگرم که بلندای وجودت را چشم کوته نگر من ناتوان است در دیدن. ای لطیف تر از شاپرک و ای بی صداتر از سکوت مرا در سایه ات گیر که به روشنی سایه ی درخشانت محتاجم.چقدر زیبا بودی و هستی. تو را به خاطر تمام دوست داشتنی ها دوست میدارم، تو را به اندازه ی  تمام چیزهایی که دیده ام و ندیده ام دوست میدارم. تو را به اندازه ی دوست داشتن دوست میدارم. تو را به خاطر آنچه دارم و ندارم دوست میدارم. تو را به اندازه ی تک تک واژه های عاشقانه ای که میدانم و نمیدانم دوست میدارم. تو را به اندازه ی دل نوشته ها ی ننوشته ام دوست میدارم دوستت میدارم ای نهان تر از آشکار و ای  هویدای پنهانم.در نهان خود آشکارا میستایمت و در آشکار دیگران پنهانی پرستشت میکنم. صدایم را بشنو که غرق در وجودت شده ام و اگر دستم را نگیری تا عمیق بی کران تو دست و پا خواهم زد. دستم را بگیر که رها شده ام از وابستگی ها و وابسته ام به رشته ی رهاییت.....

   غریب کوی تو : شبنم

 

بخواب

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 2:17 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

ما میرویم و عکس هایمان میماند...کار دنیا بر عکس است

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت 6:38 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته....

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت 6:35 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

خبرت هست که از خوبی خود بی خبری

به خدا خوبتر از خوبتر از خوبتری

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت 6:29 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

تو رو باید مثل گل نوازش کرد و بویید

باهرچی چشم تو دنیاست فقط باید تو رو دید

تو رو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد

با هر چی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد

+ نوشته شده در  86/06/29ساعت 11:55 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

نظرتون راجع به این عکس چیه؟به بهترین جمله جاییزه هم میدیم.(حالا جایزه اش چیه بماند؟!؟!)

+ نوشته شده در  86/05/21ساعت 4:49 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .

روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.

روزی كه هر حرف ترانه ايست

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يكسان شود .

روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آنروز را انتظار می كشم

حتی روزی

كه ديگر

نباشم .


+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 10:52 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

رنج بخش غیر قابل ریشه کن شدن زندگی است گرچه بشکل سرنوشت و مرگ باشد. زندگی بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد بمحض اینکه انسان سرنوشت و همه رنج هایش را می پذیرد فرصتی می یابد که حتی در دشوارترین شرایط معنای ژرف تر به زندگی اش ببخشد٬ چنین زندگی هماره قهرمانانه٬ شرافت مندانه و آزاد خواهد درخشید.
+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 10:44 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

مهربانم! می بینی چه تغییر کرده است همه چیز؟ می بینی چه آرام شده است
دلم؟ می بینی همه روزهای تلخم تمام شده است؟ می بینی؟ ...

دلم عجیب امیدوار است و این حسی نیست که آنچنان که باید به زبان بیاید اما
خوب می دانم که تو آنچه را که می نویسم٬با چشم دل می خوانی و درک می کنی.
پس جای نگرانی نیست. حالا تو بگو حق دارم که احساس خوشبختی کنم یا نه؟

تکیه کردن بر امن ترین تکیه گاه دنیا٬ تنها یک کلمه به ذهنم می آورد و نام تو در سرم
می چرخد و بس.

تمام این روزهای سرخوشیمان به یک طرف و امروزمان به یک طرف. ناب ترین لحظه های
با تو بودن ...

آشفته شد عاشقانه ام٬ نه؟ بس که سرخوشم و از خود بی خود. تو می دانی چه می گویم.
تو تمام آنچه را هم که بر زبان نیاورم می دانی ...

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 10:42 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند

زخمها لاله باغ بدنش را بردند

نيزه‏ها بر عطشش قهقهه سر مى‏دادند

خنده‏ها خطبه گرم دهنش را بردند

اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است

كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند

تا كه معلوم نگردد ز كجا مى‏آيد

اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند

دشنه‏ها دوروبر پيكر او حلقه زدند

حلقه‏ها نقش عقيق يمنش را بردند

چهره‏ها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ

شعله‏ها سبزى رنگ چمنش را بردند

بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم

جمع گشته تبر بت شكنش را بردند

بادها سينه زنان زودتر از خواهر او

تا مدينه خبر سوختنش را بردند

يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب

گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند


يا حسين ابن علي و يا ابوالفضل العباس(ع)

 

علی آقا از شعرت ممنون دستت درد نکنه

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 10:37 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ". مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 10:28 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

اين بار مي خواهيم عشق را ازديدگاه كودكان بنويسيم .پس بخونيد و دهنتون از حيرت باز بمونه:

عشق از ديد كودك 8 ساله:

مادر بزرگم كمرش آرتروز گرفت . از اون روز نمي تونست حتي كارهاي شخصيش رو انجام بده. در عوض پدر بزرگم با مهربوني تمام كارهاي او ن رو انجام مي داد حتي تا وقتي كه دستا ي خودش هم آرتروز گرفت. به اين ميگن عشق.........

از ديد كودك پنج ساله:

عشق يهني اينكه مادرم سر سفره بهترين كته مرغ را براي  پدرم ميزاره.

از ديد كودك هفت ساله:

عشق يعني اين كه وقتي پدرم از سر كار مي آد مامانم كت اون رو از دستش مي گيره و بهش خسته نباشيد مي گه.

از ديد كودك ده ساله:

عشق يعني اين كه:وقتي من  يا برادرم مريض مي شيم مامانم از شب تا صبح نمي خوابه و از ما مراقبت مي كنه.

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 10:24 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

من دلم برات تنگ شده این رو با چه سازی فریاد بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت 4:5 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

عشق یعنی ...

... همون سلام اول

عشق یعنی ...

... انفجار احساسات

عشق یعنی ...

... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری

عشق یعنی ...

... وقتی دل پادشاهی می کنه

عشق یعنی ...

... وقتی "من" و " تو" "ما" می شیم

عشق یعنی ...

... حاصل جمع دو انسان

عشق یعنی ...

... بعضی وقتادل همدیگه رو شکستن

عشق یعنی ...

... یه بازی که تمومی نداره

عشق یعنی ...

... قصه زندگی ما

+ نوشته شده در  86/04/15ساعت 4:7 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکت کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم... ميميرم
+ نوشته شده در  86/04/15ساعت 4:6 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

+ نوشته شده در  86/04/15ساعت 3:48 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

هوا سرد
زمین گرم
دلم تنگ
اگه برفم بیاد هرگز زمین یخ نمی بنده
دلت گرم
دلم تنگ
آخه اون با تو می خنده
هوای خونه ی ما این روزا سرد
از اون روزی که فهمیدم نمی شه
عقب رفتم نه مانند همیشه
نشستم کنج خونه با خودم گفتم
می مونم تک و تنها تا همیشه
آخه هیچکی مثل تو که نمی شه
دست درد نکنه اکبر جوادی (تو را امشب رفیق عشق دیگر هست)
+ نوشته شده در  86/04/15ساعت 3:40 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

من یقین دارم که برگ کاین چنین خود را رها کرده است در آغوش باد فارغ است از یاد مرگ لاجرم چندین که در تشویش از این بیداد نیست پای تا سر زندگیست آدمی هم مثل برگ میتواند زیست بی تشویش مرگ گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را میتواند یافت لطف هر چه باداباد را گل از خوبی به مه گویند ماند،ماه با خورشید تو آن ابری که عطر سایه ات چون سایه ی عطرت تواند هم گل و هم ماه،هم خورشید را پوشید مهدی اخوان ثالث در را برهم کوبید و رفت اکنون چگونه نگاه دارم عطر را در فضا ونم اشکهایش را در پیراهنم؟ رضا چایچی آب اگر نگذرد اینگونه لطیف -مهربانتر زحریر- هرگز آیا وزشی خزه های ته جو را ناز خواهد کرد؟ اسماعیل خویی باز آمدم از چشمه ی خواب،کوزه ی تو در دستم مرغانی می خواندند،نیلوفر وا میشد،کوزه ی تو بشکستم در بستم ودر ایوان به تماشای تو من بنشستم سهراب سپهری نمیداند که به قربانگاه میرود گوسفندی که از پی کودکان میدود تا عقب نماند محمد شمس لنگرودی دفتر من در وسط باد ورق میزند برگی از آن می کند نام تو در باغها ورد زبان میشود عمران صالحی گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟ وآنچنان مات،که یکدم مژه بر هم نزنی! ــ مژه بر هم نزنم تا نرود از دستم ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی! فریدون مشیری
+ نوشته شده در  86/04/14ساعت 10:53 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

تو این دنیای نامرد یه دختره نابینا بودکه یه دوست پسر داشت.

دختره دوست پسرشوخیلی دوست داشت بهش می گفت:

اگه من دوتاچشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم.یه روز یه نفرپیداشدکه چشماشودادبه دختره.

دختره وقتی تونست دوست پسرشوببینه دید که اون هم نابیناست.به پسره گفت:

دیگه نمی خوامت ازپیشم برو.پسره وقتی داشت می رفت لبخندتلخی زدوبااشک گفت:

مواظب چشمای من باش

+ نوشته شده در  85/10/14ساعت 4:40 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

سایه ام دیوانه ام مست در میخانه ام ...با من مدارایی بکن
+ نوشته شده در  85/10/03ساعت 9:19 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخ چون شمعی که بر جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد نی به آتش گفت این آشوب چیست مر تو را این سوختن مطلوب چیست گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم
+ نوشته شده در  85/10/03ساعت 9:7 AM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

دلم در سایه ی لطفت چو قصری پادشاهی بود

شهنشاه دلم بودی شعارت دادخواهی بود

چو بر من خیره میگشتی خدا را در تو میدیدم

جهان در چشم مست تو نگاهت آسمانی بود

غلام حلقه بر گوشت من حیران دیوانه

نگویم عاشقی هایم ز روی قدر دانی بود

چو میرفتی قدم هایت به روی قلب من بنشست

تو بد کردی بر این بنده اگر از خیر خواهی بود

اگر عدلت چنین باشد دگر از من چه میماند

جفا کردی به حق من اگر این قدر دانی بود 

+ نوشته شده در  85/09/22ساعت 12:21 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

 

آن گاه که پرنده ی سپید روح مان عروج معنایش را جشن میگیرد،آن گاه که قفل قفس سنگین جسم گشوده می شود تا برویم و از آن بالاها نگاه کنیم به آن چه در زمین برجای گذاشته ایم ،چقدر زیبا خواهد بود اگر آنقدر کاشته باشیم که سبزی و طراوت کاشته هایمان، پرنده ی روح مان را از آن بالا سرمست کند. آن جا دیگر پرهای زمینیمان به کار نمی آید،پس می توانیم انها را به کبوتران پرشکسته ی زمین قرض دهیم،تا وقتی از آن بالا نگاه کردیم ،زیبایی باغمان با تحرک پرواز پرندگان،با جست و نشست هاشان به این سو و آن سو دو چندان شود.آن روز از آن بالا خواهیم شنید:گرومپ،گرومپ،گرومپ....آری صدای قلب من است که در سینه ی آن پرنده ی کوچک شادمان میتپد.آی که من امروز چقدر خوشحالم!!!

 

+ نوشته شده در  85/08/14ساعت 3:50 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه | 

خسته شدم.دیگه نمیتونم ببینمت،نه اینکه گمت کرده باشم،چون دیگه ته دلم برات نمیتپه.آخه من که تو رو برای همیشه میخواستم چرا الان این جوری شدم؟دیگه رنگ قشنگ چشمات روی دلم نقاشی نشده،نمیدونم کی پاکش کرده،ولی الان نیست.یادته یه بار با تمام وجود به من لبخند زدی ؟همون موقع با نگاهم یه عکس قشنگ از لبات گرفتم و گذاشتم گوشه ی دلم.اما الان دیگه خبری از اون عکس نیست،یادته  شبا میرفتیم زیر آسمون خدا،با اینکه با هم نبودیم اما از ته دل برای هم دعا میکردیم.اون موقع سرمون رو بالا میگرفتیم و میدیدیم که ستاره ها دارن یواشکی بهمون چشمک میزنن.چون میدونستن که خدا حرف دلمون رو شنیده.

دیشب باز رفتم زیر آسمون تا بعد از یه مدت دراز دوباره برات دعا کنم اما آسمون کمی تاریک تر از قبل شده بود.نگاه کردم دیدم همه ی ستاره ها دست به سینه به من پشت کردن، بعضی هاشون هم که یواشکی نگام میکردن تا میدیدن دارم نگاهشون میکنم بهم اخم میکردن و سرشون رو برمیگردوندند.گفتم:آهای ستاره های قشنگم چرا دیگه چشمک نمیزنین چرا باهام قهر کردین.یکیشون سرشو به زور برگردوند و گفت:اصلا برای چی باید برای تو چشمک بزنیم .تو مگه میدونی عشق چیه.تو مگه میدونی احساس چیه.ما با آدمایی که اینقدر زود دلشون رو فراموش میکنن کاری نداریم.یه لحظه ته دلم احساس سرد تنهایی کردم ته دلم یخ زده بود  و مور مور میشد،مثل اینکه جای یه چیزی توش خالی شده بود.یه لحظه تمام وجودم تو رو خواست.محکم سرمو بالا گرفتم و داد زدم و گفتم:خودتون بی احساسین،من فقط-فقط چند وقت سرم شلوغ بوده وگرنه هنوز تو دلم گر و گر آتیش عشق داره فوران میکنه.اصلا دیگه نمیخوام برام چشمک بزنین ستاره های ناز نازو.فهمیدین یا دوباره بگم.یه دفه همه ی آسمون لرزید یه دونه از ستاره ها هم از ترس از جاش افتاد رو زمین .تا رفتم بالای سرش پت پتی کرد و خاموش شد.

میدونی خیلی میترسم.میترسم که ستاره ی دل من هم از ترس رفتن تو همین طور بیافته،پت پتی کنه و خاموش بشه.میدونم تو اینو نمیخوای من هم نمیخوام دیگه ته دلم جات خالی باشه .پس بیا دوباره بریم زیر آسمون و برای هم دعا کنیم تا دوباره خدا حرفامونو بشنوه و ستاره ها برامون چشمک بزنن.

+ نوشته شده در  85/08/14ساعت 3:49 PM  توسط خواهران غریب شبنم و یگانه |