این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم........
و تو میتوانی آن باشی که یک عمر آرزو داشتی
کمی تلاش ، کمی ایمان
در زلف تو تاب نسترن ها پیداست
در چشم تو خواب یاسمن ها پیداست
من آینه ام به پاکی چشمانت
کان در تو هر آنچه هست در من پیداست
همه چیز ساده بود ساده تر از قطره ای شبنم و زیباتر از رنگین کمان.ساده بودی برایم و من زندگی را در سادگی زیبای تو میچرخاندم. چون آفتاب گرم بودی و چون باران هستی بخش لحظه های ناب تنهایی ام. و آن زمانها بود که بی تو بودن را برای با تو بودن دوست میداشتم. سایه ی روشنی بودی بر زندگیم و من لحظه لحظه ی نبودنت را با شیرینی جان میپذیرفتم تا تک ثانیه ی بودنت را در ازای مرگ وجودم بخرم. اما دیگر نه سا یه ای هست و نه جانی. همچون لبخندی پاک که بر لبهای طفلی خوابیده نقش بسته آرام محو شدی بی آنکه بدانی در حسرت نگاه دوباره ات رنج ها را به دوش میکشم و تمسخر ها را به جان . بی تو همچون عروسکی پوسیده در کنج انباری پر از وحشت و تنهایی رها شده ام و هر آن هراس دستان خوفناک مرگ بند از بندم میگسلد. پنجره ی چشمانم را پرده ای مات از اشک پوشانیده و غبار سنگین تجرد از وجودم جز فسیلی بی بن چیزی باقی نگذاشته. ای روشن تر از مهتاب و ای آرامتر از نسیم باز آ که ندای آمدنت تنها صوتی است که پرده ی خواب رفته ی گوشهایم را بیدار میکند و شوق دیدارت تنها برقی است که میتواند این وجود بی فروغ را دوباره تابان کند ...
غریب کوی تو : شبنم
همه چیز ساده بود ساده تر از قطره ای شبنم و زیباتر از رنگین کمان.ساده بودی برایم و من زندگی را در سادگی زیبای تو میچرخاندم. چون آفتاب گرم بودی و چون باران هستی بخش لحظه های ناب تنهایی ام. و آن زمانها بود که بی تو بودن را برای با تو بودن دوست میداشتم. سایه ی روشنی بودی بر زندگیم و من لحظه لحظه ی نبودنت را با شیرینی جان میپذیرفتم تا تک ثانیه ی بودنت را در ازای مرگ وجودم بخرم. اما دیگر نه سا یه ای هست و نه جانی. همچون لبخندی پاک که بر لبهای طفلی خوابیده نقش بسته آرام محو شدی بی آنکه بدانی در حسرت نگاه دوباره ات رنج ها را به دوش میکشم و تمسخر ها را به جان . بی تو همچون عروسکی پوسیده در کنج انباری پر از وحشت و تنهایی رها شده ام و هر آن هراس دستان خوفناک مرگ بند از بندم میگسلد. پنجره ی چشمانم را پرده ای مات از اشک پوشانیده و غبار سنگین تجرد از وجودم جز فسیلی بی بن چیزی باقی نگذاشته. ای روشن تر از مهتاب و ای آرامتر از نسیم باز آ که ندای آمدنت تنها صوتی است که پرده ی خواب رفته ی گوشهایم را بیدار میکند و شوق دیدارت تنها برقی است که میتواند این وجود بی فروغ را دوباره تابان کند ...
غریب کوی تو : شبنم
چی شد که لبخند زدن رو فراموش کردی؟چی شد که شونه هات زیر بار غم هایی که خودت بزرگشون کردی خم شدن؟ چی شد که بوی گل رو از یاد بردی؟ کی پرده ی قشنگی که از زندگی جلوی چشمات بود رو پاره کرد و جای اون یه صفحه ی سیاه گذاشت؟ چرا شکایت هات به دنیا زیاد شده؟ چرا دیگه سرتو بالا نمیگیری تا حداقل آسمون خودش رو توی چشمای روشنت ببینه؟ چرا دستهات رو تند و تند و پشت سر هم به هم نمیزنی تا صدای دست زدنت هر چی شادی تو دنیاست رو بیدار کنه؟ چرا اون مرواریدای قشنگ رو پشت لبهای آویزونت پنهون کردی؟ چرا خدا رو صدا نمیکنی؟ احساس نکردی که جای دستای خدا روی شونه هات خالیه؟ چرا خدا رو فریاد نمیزنی؟ فریاد بزن که خدا چشم به راه زنگ صدای توئه........
غریب کوی تو : شبنم
پیدای پنهان من برایت از ننوشته هایم مینویسم و از نگفته هایم میگویم.تو را با زبان سکوتم فریاد میزنم و با نگاه بسته ام مینگرم. به من نزدیکی .تو را نمیتوانم در اطرافم بیابم و نمیتوانم به سویت دست دراز کنم و نمیتوانم به سویت قدمی بردارم.تو در وجودم محسوسی . آرام آمدی ودر کنج قلبم خانه گزیدی .ای برتر از خیال ،ای برتر از خوبی وای برتر از خورشید تو را چه بنامم که نامها در وصف نمای نامی تو عاجزند.ای روشن تر از نور و ای مهربانتر از لبخند تو را با کدام دیده بنگرم که بلندای وجودت را چشم کوته نگر من ناتوان است در دیدن. ای لطیف تر از شاپرک و ای بی صداتر از سکوت مرا در سایه ات گیر که به روشنی سایه ی درخشانت محتاجم.چقدر زیبا بودی و هستی. تو را به خاطر تمام دوست داشتنی ها دوست میدارم، تو را به اندازه ی تمام چیزهایی که دیده ام و ندیده ام دوست میدارم. تو را به اندازه ی دوست داشتن دوست میدارم. تو را به خاطر آنچه دارم و ندارم دوست میدارم. تو را به اندازه ی تک تک واژه های عاشقانه ای که میدانم و نمیدانم دوست میدارم. تو را به اندازه ی دل نوشته ها ی ننوشته ام دوست میدارم دوستت میدارم ای نهان تر از آشکار و ای هویدای پنهانم.در نهان خود آشکارا میستایمت و در آشکار دیگران پنهانی پرستشت میکنم. صدایم را بشنو که غرق در وجودت شده ام و اگر دستم را نگیری تا عمیق بی کران تو دست و پا خواهم زد. دستم را بگیر که رها شده ام از وابستگی ها و وابسته ام به رشته ی رهاییت.....
غریب کوی تو : شبنم
این همه آتش به شعرم ریخته....

به خدا خوبتر از خوبتر از خوبتری

باهرچی چشم تو دنیاست فقط باید تو رو دید
تو رو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هر چی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد
نظرتون راجع به این عکس چیه؟به بهترین جمله جاییزه هم میدیم.(حالا جایزه اش چیه بماند؟!؟!)
تمام این روزهای سرخوشیمان به یک طرف و امروزمان به یک طرف. ناب ترین لحظه های
با تو بودن ...
آشفته شد عاشقانه ام٬ نه؟ بس که سرخوشم و از خود بی خود. تو می دانی چه می گویم.
تو تمام آنچه را هم که بر زبان نیاورم می دانی ...
علی آقا از شعرت ممنون دستت درد نکنه
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ". مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

عشق از ديد كودك 8 ساله:
مادر بزرگم كمرش آرتروز گرفت . از اون روز نمي تونست حتي كارهاي شخصيش رو انجام بده. در عوض پدر بزرگم با مهربوني تمام كارهاي او ن رو انجام مي داد حتي تا وقتي كه دستا ي خودش هم آرتروز گرفت. به اين ميگن عشق.........
از ديد كودك پنج ساله:
عشق يهني اينكه مادرم سر سفره بهترين كته مرغ را براي پدرم ميزاره.
از ديد كودك هفت ساله:
عشق يعني اين كه وقتي پدرم از سر كار مي آد مامانم كت اون رو از دستش مي گيره و بهش خسته نباشيد مي گه.
از ديد كودك ده ساله:
عشق يعني اين كه:وقتي من يا برادرم مريض مي شيم مامانم از شب تا صبح نمي خوابه و از ما مراقبت مي كنه.

عشق
یعنی ......
همون سلام اولعشق
یعنی ......
انفجار احساساتعشق
یعنی ......
وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیریعشق
یعنی ......
وقتی دل پادشاهی می کنهعشق
یعنی ......
وقتی "من" و " تو" "ما" می شیمعشق
یعنی ......
حاصل جمع دو انسانعشق
یعنی ......
بعضی وقتادل همدیگه رو شکستنعشق
یعنی ......
یه بازی که تمومی ندارهعشق
یعنی ......
قصه زندگی ماتا بگویم شرح درد اشتیاق
دختره دوست پسرشوخیلی دوست داشت بهش می گفت:
اگه من دوتاچشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم.یه روز یه نفرپیداشدکه چشماشودادبه دختره.
دختره وقتی تونست دوست پسرشوببینه دید که اون هم نابیناست.به پسره گفت:
دیگه نمی خوامت ازپیشم برو.پسره وقتی داشت می رفت لبخندتلخی زدوبااشک گفت:
مواظب چشمای من باش
شهنشاه دلم بودی شعارت دادخواهی بود
چو بر من خیره میگشتی خدا را در تو میدیدم
جهان در چشم مست تو نگاهت آسمانی بود
غلام حلقه بر گوشت من حیران دیوانه
نگویم عاشقی هایم ز روی قدر دانی بود
چو میرفتی قدم هایت به روی قلب من بنشست
تو بد کردی بر این بنده اگر از خیر خواهی بود
اگر عدلت چنین باشد دگر از من چه میماند
جفا کردی به حق من اگر این قدر دانی بود
آن گاه که پرنده ی سپید روح مان عروج معنایش را جشن میگیرد،آن گاه که قفل قفس سنگین جسم گشوده می شود تا برویم و از آن بالاها نگاه کنیم به آن چه در زمین برجای گذاشته ایم ،چقدر زیبا خواهد بود اگر آنقدر کاشته باشیم که سبزی و طراوت کاشته هایمان، پرنده ی روح مان را از آن بالا سرمست کند. آن جا دیگر پرهای زمینیمان به کار نمی آید،پس می توانیم انها را به کبوتران پرشکسته ی زمین قرض دهیم،تا وقتی از آن بالا نگاه کردیم ،زیبایی باغمان با تحرک پرواز پرندگان،با جست و نشست هاشان به این سو و آن سو دو چندان شود.آن روز از آن بالا خواهیم شنید:گرومپ،گرومپ،گرومپ....آری صدای قلب من است که در سینه ی آن پرنده ی کوچک شادمان میتپد.آی که من امروز چقدر خوشحالم!!!
خسته شدم.دیگه نمیتونم ببینمت،نه اینکه گمت کرده باشم،چون دیگه ته دلم برات نمیتپه.آخه من که تو رو برای همیشه میخواستم چرا الان این جوری شدم؟دیگه رنگ قشنگ چشمات روی دلم نقاشی نشده،نمیدونم کی پاکش کرده،ولی الان نیست.یادته یه بار با تمام وجود به من لبخند زدی ؟همون موقع با نگاهم یه عکس قشنگ از لبات گرفتم و گذاشتم گوشه ی دلم.اما الان دیگه خبری از اون عکس نیست،یادته شبا میرفتیم زیر آسمون خدا،با اینکه با هم نبودیم اما از ته دل برای هم دعا میکردیم.اون موقع سرمون رو بالا میگرفتیم و میدیدیم که ستاره ها دارن یواشکی بهمون چشمک میزنن.چون میدونستن که خدا حرف دلمون رو شنیده.
دیشب باز رفتم زیر آسمون تا بعد از یه مدت دراز دوباره برات دعا کنم اما آسمون کمی تاریک تر از قبل شده بود.نگاه کردم دیدم همه ی ستاره ها دست به سینه به من پشت کردن، بعضی هاشون هم که یواشکی نگام میکردن تا میدیدن دارم نگاهشون میکنم بهم اخم میکردن و سرشون رو برمیگردوندند.گفتم:آهای ستاره های قشنگم چرا دیگه چشمک نمیزنین چرا باهام قهر کردین.یکیشون سرشو به زور برگردوند و گفت:اصلا برای چی باید برای تو چشمک بزنیم .تو مگه میدونی عشق چیه.تو مگه میدونی احساس چیه.ما با آدمایی که اینقدر زود دلشون رو فراموش میکنن کاری نداریم.یه لحظه ته دلم احساس سرد تنهایی کردم ته دلم یخ زده بود و مور مور میشد،مثل اینکه جای یه چیزی توش خالی شده بود.یه لحظه تمام وجودم تو رو خواست.محکم سرمو بالا گرفتم و داد زدم و گفتم:خودتون بی احساسین،من فقط-فقط چند وقت سرم شلوغ بوده وگرنه هنوز تو دلم گر و گر آتیش عشق داره فوران میکنه.اصلا دیگه نمیخوام برام چشمک بزنین ستاره های ناز نازو.فهمیدین یا دوباره بگم.یه دفه همه ی آسمون لرزید یه دونه از ستاره ها هم از ترس از جاش افتاد رو زمین .تا رفتم بالای سرش پت پتی کرد و خاموش شد.
میدونی خیلی میترسم.میترسم که ستاره ی دل من هم از ترس رفتن تو همین طور بیافته،پت پتی کنه و خاموش بشه.میدونم تو اینو نمیخوای من هم نمیخوام دیگه ته دلم جات خالی باشه .پس بیا دوباره بریم زیر آسمون و برای هم دعا کنیم تا دوباره خدا حرفامونو بشنوه و ستاره ها برامون چشمک بزنن.